رباعیات
از مجموعه اشعار سحاب اصفهانی در دیوان اشعار
فهرست اشعار
شمارهٔ ۱
ای آن که اساس جور بر پاست تو را در دل همه میل کشتن ماست تو را گر خون دل از دیده چکد بی تو سزاست تا ابهر چه دیده دیده دل …
شمارهٔ ۲
هر لحظه دل از یکی است خشنود مرا گویی بت تازه ایست مقصود مرا ای کاش فزون نبود دلبر ز یکی یا آنکه هزار دل فزون بود مرا
شمارهٔ ۳
هر قدر به بزم دوش بنواخت مرا از آتش غم چو شمع بگداخت مرا کز لطف زیاد یار بیگانه شناس معلوم بشد که هیچ نشناخت مرا
شمارهٔ ۴
یک عمر از او به حسرت یاریها شبها گذراندم همه در زاریها آخر مردم بلی ز غم لازم داشت یک خواب چنین آن همه بیداریها
شمارهٔ ۵
شبها که زهجران توام در تب و تاب یک دم نرود به خواب این چشم پر آب نه بیداری زدیده آموزد بخت نه دیده زبخت خفته آموزد خواب
شمارهٔ ۶
گریم هر روز و دل خموش است امشب از ناله و فارغ از خروش است امشب روز آید و بینم که چودی رفت امروز شب آید و بینم که چو دوش …
شمارهٔ ۷
برداشت عروس باغ از چهره نقاب برد از دل مرغان چمن طاقت و تاب آموخت از این دو گریه و خنده دو چیز گل از لب یارو ابر از چشم …
شمارهٔ ۸
از طبعی ناکام که ناکام تر است زاندام بدش که ناخوش اندام تر است با طبع کجش جز طمع تحسین نیست طبعش خام است و طمعش خام تر ا…
شمارهٔ ۹
با همچو خودی نرد محبت چون باخت چون من خود را به ششدر عشق انداخت اکنون شده نازک دلش از آتش عشق آری شود، آبگینه چون سنگ گد…
شمارهٔ ۱۰
تا دل نشد از نخست پا بست غمت جان نیز نخورد تیری از شست غمت اکنون که گرفتار تو گشتند کنند جان ناله زدست دل دل از دست غمت