پرش به محتوای اصلی
اثر

حساب کاربری

از خود رمیده

از رهی معیری در غزلها - جلد دوم

چو گل ز دست تو جیب دریده‌ای دارم
چو لاله دامن در خون کشیده‌ای دارم
به حفظ جان بلا دیده سعی من بی‌جاست
که پاس خرمن آفت رسیده‌ای دارم
ز سردمهری آن گل چو برگ‌های خزان
رخ شکسته و رنگ پریده‌ای دارم
نسیم عشق کجا بشکفد بهار مرا؟
که همچو لاله دل داغ‌دیده‌ای دارم
مرا ز مردم نااهل چشم مردمی است
امید میوه ز شاخ بریده‌ای دارم
کجاست عشق جگرسوز اضطراب‌انگیز؟
که من به سینه دل آرمیده‌ای دارم
صفا و گرمی جانم از آن بود که چو شمع
شرار آهی و خوناب دیده‌ای دارم
مرا چگونه بود تاب آشنایی خلق؟
که چون رهی دل از خود رمیده‌ای دارم

نظرات

در حال بارگذاری نظرات

لطفاً صبر کنید...

شاید از این چشمه نیز بنوشید