چند قطعه
از مجموعه اشعار رهی معیری
فهرست اشعار
قطعهٔ ۱ - نیروی اشک
عزم وداع کرد جوانی به روستای در تیره شامی از بر خورشید طلعتی طبع هوا دژم بد و چرخ از فراز ابر همچون حباب در دل دریای ظلم…
قطعهٔ ۲ - نابینا و ستمگر
فقیر کوری با گیتیآفرین میگفت که ای ز وصف تو الکن زبان تحسینم به نعمتی که مرا دادهای هزاران شکر که من نه درخور لطف و ع…
قطعهٔ ۳ - دشمن و دوست
دیگران از صدمه اعدا همینالند و من از جفای دوستان گریم چو ابر بهمنی سستعهد و سردمهرند این رفیقان همچو گل ضایع آن عمری ک…
قطعهٔ ۴ - شاخک شمعدانی
تو ای بیبها شاخک شمعدانی که بر زلف معشوق من جا گرفتی عجب دارم از کوکب طالع تو که بر فرق خورشید مأوا گرفتی قدم از بساط گ…
قطعهٔ ۵ - ابنای روزگار
یاری از ناکسان امید مدار ای که با خوی زشت یار نهای سگدلان لقمهخوار یکدیگرند خون خوری گر از آن شمار نهای همچو صبحت شو…
قطعهٔ ۶ - موی سپید
رهی به گونه چون لاله برگ غره مباش که روزگارش چون شنبلید گرداند گرت به فر جوانی امیدواریهاست جهان پیر ترا ناامید گرداند …
قطعهٔ ۷ - سرنوشت
اعرابیای به دجله کنار از قضای چرخ روزی به نیستانی شد رهسپر همی ناگه ز کینهتوزی گردون گرگخوی شیری گرسنه گشت بدو حمله…
قطعهٔ ۸ - پاداش نیکی
من نگویم ترک آیین مروت کن ولی این فضیلت با تو خلق سفله را دشمن کند تار و پودش را ز کینتوزی همیخواهند سوخت هرکه همچون ش…
قطعهٔ ۹ - رازداری
خویشتنداری و خموشی را هوشمندان حصار جان دانند گر زیان بینی از بیان بینی ور زبون گردی از زبان دانند راز دل پیش دوستان مگ…
قطعهٔ ۱۰ - همت مردانه
در دام حادثات ز کس یاوری مجوی بگشا گره به همت مشکلگشای خویش سعی طبیب موجب درمان درد نیست از خود طلب دوای دل مبتلای خویش…