پرش به محتوای اصلی
اثر

حساب کاربری

شمارهٔ ۱۴۷

از ناصر بخارایی در غزلیات

چو دید روی تو دیده نظر نگاه نداشت
ز ره برفت دل من که رو به راه نداشت
بریخت خون دلم ترک چشم تو به خطا
وگر نه دل به جز از عاشقی گناه نداشت
ز سهم تیغ تو از خود گریختم در تو
که غیر سایهٔ لطفت دلم پناه نداشت
رخت چو آینه می‌شد ز آه من در خط
ولی ز ضعف تن من مجال آه نداشت
چو شمع سوزِ دلم پیش جمع روشن کرد
به باد رفت سرش چون زبان نگاه نداشت
دلم ز زلف زنخدان او فرو چه شد
که مست بود و شب تیره فکر چاه نداشت
گرفت ناصر روی زمین به تیغ زبان
چو آفتاب جهانگیر شد، سپاه نداشت

نظرات

در حال بارگذاری نظرات

لطفاً صبر کنید...

شاید از این چشمه نیز بنوشید