پرش به محتوای اصلی
اثر

حساب کاربری

شمارهٔ ۶۳۵

از واعظ قزوینی در دیوان اشعار - غزلیات

عشق نبود جز بلا با صبر بی‌اندازه‌ای
با حیات جاودان هر لحظه مرگ تازه‌ای
بس بود ما را فشار تنگنای روزگار
دفتر ما را نباشد حاجت شیرازه‌ای
ز استخوانم، خیزد آواز شکستی هر نفس
از غمت افتاده در هر کوچه‌ای آوازه‌ای
از تواضع شاخ گل را عقده‌ها از دل گشود
نی فتاد از سرکشی هر دم ببند تازه‌ای!
افگند صبح اجل شاید دلت را در خمار
در پریشانی کشد این گل مگر خمیازه‌ای
بس که با صحرا دل آواره‌ام خو کرده است
واعظ از حالم نمی‌آید، به شهر آوازه‌ای

نظرات

در حال بارگذاری نظرات

لطفاً صبر کنید...

شاید از این چشمه نیز بنوشید