پرش به محتوای اصلی
اثر

حساب کاربری

قصاید

از مجموعه اشعار شاه نعمت‌الله ولی

۰
دسته‌بندی
۳۵
شعر

فهرست اشعار

قصیدهٔ شمارهٔ ۱

از تتق کبریا صورت لطف خدا بسته نقابی ز نور روی نموده به ما دُرهٔ بیضا بود صورت روحانیش شاه معانی جهان هر دو جهانش گدا در…

۱

قصیدهٔ شمارهٔ ۲

تا ز نور روی او گشته منور آفتاب نور چشم عالمست و خوب و درخور آفتاب وصف او گوید به جان شاه ، فلک در نیمروز مدح او خواند ر…

۲

قصیدهٔ شمارهٔ ۳

از نور روی اوست که عالم منور است حسنی چنین لطیف چه حاجت به زیور است سلطان چار بالش و شش طاق و نه رواق بر درگه رفیع جلالش…

۳

قصیدهٔ شمارهٔ ۴

مرد مردانه شاه مردان است در همه حال مرد مردان است در ولایت ولی والی اوست بر همه کاینات سلطان است سید اولیا علی ولی آنکه …

۴

قصیدهٔ شمارهٔ ۵

گر نه آب است اصل گوهر چیست جوهر گوهر منور چیست همه عالم چو گوهری دریاب با تو گفتم بدان که گوهر چیست نقطه در دور دایره بن…

۵

قصیدهٔ شمارهٔ ۶

عمر بی عشق می گذاری هیچ حاصل از عمر خود چه داری هیچ ماسِوی الله طلب کنی شب و روز به عدم می روی چه آری هیچ در دو عالم به …

۶

قصیدهٔ شمارهٔ ۷

بنازم جان روح افزای سید بنازم صورت زیبای سید همه اسرار او دارد کماهی بنازم آن دل دانای سید توان دید آفتاب هر دو عالم به …

۷

قصیدهٔ شمارهٔ ۸

خوش رحمتیست یاران صلوات بر محمد گوئیم از دل و جان صلوات بر محمد گر مومنی و صادق با ما شوی موافق کوری هر منافق صلوات بر م…

۸

قصیدهٔ شمارهٔ ۹

در دو عالم چون یکی دارندهٔ اشیا بود هر یکی در ذات آن یکتای بی همتا بود جنبش دریا اگر چه موج خوانندش ولی در حقیقت موج دری…

۹

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰

دل چو سلطان ملک جان گردد پادشاه همه جهان گردد چون ز چونی رسد به بی چونی مالک ملک لامکان گردد دل ز صورت چو رو به معنی کرد…

۱۰
۱/۴