قصاید
از مجموعه اشعار شاه نعمتالله ولی
فهرست اشعار
قصیدهٔ شمارهٔ ۱
از تتق کبریا صورت لطف خدا بسته نقابی ز نور روی نموده به ما دُرهٔ بیضا بود صورت روحانیش شاه معانی جهان هر دو جهانش گدا در…
قصیدهٔ شمارهٔ ۲
تا ز نور روی او گشته منور آفتاب نور چشم عالمست و خوب و درخور آفتاب وصف او گوید به جان شاه ، فلک در نیمروز مدح او خواند ر…
قصیدهٔ شمارهٔ ۳
از نور روی اوست که عالم منور است حسنی چنین لطیف چه حاجت به زیور است سلطان چار بالش و شش طاق و نه رواق بر درگه رفیع جلالش…
قصیدهٔ شمارهٔ ۴
مرد مردانه شاه مردان است در همه حال مرد مردان است در ولایت ولی والی اوست بر همه کاینات سلطان است سید اولیا علی ولی آنکه …
قصیدهٔ شمارهٔ ۵
گر نه آب است اصل گوهر چیست جوهر گوهر منور چیست همه عالم چو گوهری دریاب با تو گفتم بدان که گوهر چیست نقطه در دور دایره بن…
قصیدهٔ شمارهٔ ۶
عمر بی عشق می گذاری هیچ حاصل از عمر خود چه داری هیچ ماسِوی الله طلب کنی شب و روز به عدم می روی چه آری هیچ در دو عالم به …
قصیدهٔ شمارهٔ ۷
بنازم جان روح افزای سید بنازم صورت زیبای سید همه اسرار او دارد کماهی بنازم آن دل دانای سید توان دید آفتاب هر دو عالم به …
قصیدهٔ شمارهٔ ۸
خوش رحمتیست یاران صلوات بر محمد گوئیم از دل و جان صلوات بر محمد گر مومنی و صادق با ما شوی موافق کوری هر منافق صلوات بر م…
قصیدهٔ شمارهٔ ۹
در دو عالم چون یکی دارندهٔ اشیا بود هر یکی در ذات آن یکتای بی همتا بود جنبش دریا اگر چه موج خوانندش ولی در حقیقت موج دری…
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰
دل چو سلطان ملک جان گردد پادشاه همه جهان گردد چون ز چونی رسد به بی چونی مالک ملک لامکان گردد دل ز صورت چو رو به معنی کرد…