پرش به محتوای اصلی
اثر

حساب کاربری

شمارهٔ ۳۱۶

از سنایی غزنوی در دیوان اشعار - غزلیات

عاشقا! قفل تجرد بر درِ آمال زن
در صف مردان قدم بر جادهٔ اهوال زن
خاک کوی دوست خواهی، جسم و جان بر باد ده
آب حیوان جست خواهی، آتش اندر مال زن
مال را دجال دان و عشق را عیسی شمار
چون شدی از خیل عیسی، گردن دجال زن
هر که را درد سرست، از دست قیفالش زنند
گر تو را درد دل‌ست، از دیدگان قیفال زن
ای مرقع‌پوشِ بی‌معنی که گویی عاشقم
لال شو زین لاف و قفلی بر زبان لال زن
تا کی از جور تو ای گندم‌نمای جوفروش
رو یکی ره این جو پوسیده را غربال زن

نظرات

در حال بارگذاری نظرات

لطفاً صبر کنید...

شاید از این چشمه نیز بنوشید