پرش به محتوای اصلی
اثر

حساب کاربری

غزل شمارهٔ ۴۶۲۸

از صائب در دیوان اشعار - غزلیات

حسن دارد در سواری شوکت و شان دگر
جلوه را در خانه زین هست میدان دگر
روی شرم آلود او را دیده بان در کارنیست
می کند هر قطره خوی کارنگهبان دگر
من که با اسلام کار خویش یکرو کرده ام
غمزه کافر نباشد، نامسلمان دگر
جان رسمی زندگی را تلخ بر من کرده بود
از دم تیغ شهادت یافتم جان دگر
طوق منت بر نتابد گردن آزادگان
ترک احسان از کریمان است احسان دگر
از گریبانش برآید آفتاب بی زوال
هر که جز دامان شب نگرفت دامان دگر
گرچه ساقی و شراب وشیشه وساغر یکی است
هر حبابی را درین بحرست دوران دگر
گرچه هر شیرینیی دل می برد بی اختیار
شهد گفتار ترا صائب بود شان دگر

نظرات

در حال بارگذاری نظرات

لطفاً صبر کنید...

شاید از این چشمه نیز بنوشید