پرش به محتوای اصلی
اثر

حساب کاربری

شمارهٔ ۱۱۱

از نیر تبریزی در غزلیات

به سرم فتاده شوری که ز خود خبر ندارم
برو از سر من ای سر که هوای سر ندارم
همه خون خورم که این غم به دلی دگر کند جا
به جز این غم ایمن الله که غم دگر ندارم
صنم شکر فروشم به دهان نهفته شکر
همه گویدم به تلخی که برو شکر ندارم
سحری‌ست هر شبی را ز قفا بلی دریغا
که من از فراقت امشب دگر آن سحر ندارم
صنما ز کوه نازت پر کاه شد تن من
قدری ز ناز کم کن که دگر کمر ندارم
ز نظاره‌های دلکش به طمع نیفتی ای دل
که امید خیر و خوبی من از این نظر ندارم
سزد ار ز دست جورت ز جگر فغان برآرم
بر شه ولی دریغا که من آن جگر ندارم
چو ز کعبه جمال تو به مدعا رسیدم
به نیاز نذر کردم که دل از تو برندارم
نه که عهد بوستانم ز نظر برفته نیرّ
ز قفس ملولم اما چه کنم که پر ندارم
خر شیخ در تک و دو بر هر خس از پی جو
منم آنکه بارِ خسرو ، نکشم که خر ندارم

نظرات

در حال بارگذاری نظرات

لطفاً صبر کنید...

شاید از این چشمه نیز بنوشید