پرش به محتوای اصلی
اثر

حساب کاربری

غزل شمارهٔ ۴۰۴

از بیدل دهلوی در غزلیات

یاد وصلی‌ کردم آغوش من دیوانه ‌سوخت
لاله‌سان از گرمی این می دل پیمانه سوخت
ناله‌ها رفت از دل و اِحرام آزادی نبست
پرتو خود را در اول شمع این‌ کاشانه سوخت
وقت رندی خوش که در ماتم‌سرای اعتبار
خرمن ‌هستی چو برق ‌از خندهٔ مستانه سوخت
دور دار از زلفش ای مشاطهٔ‌ گستاخ‌، دست
آتش این‌ دود نزدیک است خواهد شانه‌ سوخت
عشق هرجا در خیالِ مجلس‌آرایی نشست
هر دو عالم در چراغ کلبهٔ دیوانه سوخت
ما نه ‌تنها در شکنج جسم‌ گردیدیم خاک
ای بسا گنجی ‌که نقد خویش در ویرانه سوخت
اضطراب حال دل‌، ما را به حیرت داغ ‌کرد
آتش این خانه رخت ما برون خانه سوخت
دود هم دستی به دامان شرار ما نزد
آخر از بی‌ریشگی در مزرع ما دانه سوخت
تا سواد سطری از رمز وفا روشن شود
صد نفس باید به تحقیق پر پروانه سوخت
عالمی بیدل به‌ حرف یکدگر آرام باخت
غفلت ما هم دماغ خواب در افسانه سوخت

نظرات

در حال بارگذاری نظرات

لطفاً صبر کنید...

شاید از این چشمه نیز بنوشید