گفت: خود قابلی بحمدالله
که زند حسن هرکه بینی راه
عشق، شاه و گدا نمیداند
مرد و زن را جدا نمیداند
چه کنم، کز درازی چادر
که به طفلیش دیدم از مادر
کوتهیِ قبا، فتاد خوشم
جز ازین ذوق، دل مباد خوشم
دگر از چین معجر زرباف
که به سر بست خواهرم به زفاف
در سر افتاد عشق کج کلهان
که به مُلک دلند پادشهان
کوته آمد کمند زلف بلند
مرغ دل را به دام خط افگند
از خط عنبرین و، روی چو ماه
چون رود دل ز کف، مرا چه گناه
عاشقی، خود به اختیار دل است
چون کنم چون؟ که کار کار دل است!
شکر کن، کاختیار دل داری
اختیاری ز کار دل داری
چون به فرمان تو بود دل تو
ساحت راحت است منزل تو
من اسیرم به درد بی درمان
که ز دل برد بایدم فرمان
دست از کار برده کار دلم
نیست در دست اختیار دلم
ورنه من نیز آدمیزادم
به عبث دل به کس نمیدادم
تو غم من خوری و من نخورم
من غم خود بگوی چون نخورم
گفتمش: الحذر ز حیلهٔ تو
که به چشم تو و قبیلهٔ تو
از زنان جهان، زنی ناید
که ز دیدار او دل آساید
با زن آمیز، تا رهی از ننگ
شیشه را هان نگاهدار از سنگ
نکنی گر نصیحت من یاد
دین و دنیا به باد خواهی داد!
پسران را، به از زنان مشمار
ور شماری، دلیل گو پیش آر!
وجه رجحانش، از کجاست بگو
راستی پیشه ساز و، راست بگو
گفت: آخر نرفته از یادم
که ز حوا چهها کشید آدم
راه حوّا نخست زد ابلیس
کرد بر آدم آنگهی تلبیس
آنچه آدم کشید و اولادش
کار حوّاست، کآفرین بادش!
گفتم: استغفرالله ای نادان
دل ازین شبههها مکن شادان
هرکه را بهرهای ز معرفت است
داند اینجا هزار مصلحت است
آفریننده خواست آیینه
که ببینید جمال دیرینه
ز آتش حسن، گرم سازد عشق
ما به او، او به خویش بازد عشق
دید چون نور عشق در دل ما
ساخت آیینه خانه از گل ما
اول از خاک، قالبی انگیخت
قطرهای ز ابر جود بر وی ریخت
گل آدم سرشت و حوّا نیز
زان دو تن خاست نطفهٔ ما نیز
خلقت ما، به نطفه بازگذاشت
نطفه را از قضا به صلب گماشت
گر نمیخوردی آن دو تن گندم
کی شدی بسته نطفهٔ مردم!
گر نکردندی آن دو آمیزش
نطفه کی کردی از کمر ریزش!
چون بهشت برین، ز لوث بری است
بری از لوث شهوت بشری است
گندم آدم اگر نکردی نوش
حرف حوّا اگر نکردی گوش
نامدی از جنان، اگر به جهان
ای بسا رازها که ماند نهان
نسل انسان کی آشکار شدی
آدمی کی یکی هزار شدی
نه تو بودی، نه من نه این سخنان
صنمی بود و بس، نه برهمنان
نتوان گفت عاصی است آدم
غرق بحر معاصی است آدم
اگر آن گندمش وظیفه نبود
هیچ کس از زمین خلیفه نبود
حجت انبیاست عصمتشان
ورنه شد چون من و تو خلقتشان
گفت بر مطلبی که داشت دلیل
ظلم قابیل و کشتن هابیل
کان فضیحت ز شومی زن خاست
کرد دعوی، شهادت از من خواست
گفتم: ای حیلهٔ تو شیطانی
به ز دانایی تو نادانی
آنچه گفتی، هم از نکویی اوست
که طلبگار دارد آنچه نکوست
در جهان، چون نفیس شد کالا
پایهٔ نرخ او بُوَد بالا
گردش آیند بس طلبگاران
جا شود تنگ بر خریداران
هر دو کس، دو دیده پر اشک
دشمن جان هم شوند از رشک
دو برادر به هم برند حسد
تا به بیگانه زان میان چه رسد!
فتنه ها در میان عیان آید
پای خون نیز در میان آید
ورنه نغز این گرانبهای متاع
نبود در میانه هیچ نزاع!
گفت: ار زن مرا بود رهزن
آنچه دیدند نوح و لوط از زن
کان دو پیغمبر جلیل القدر
چه جفا دیده زان دو مایهٔ غدر!
گفتم: ای سست رای تنگ نظر
همه کس را، به یک نظر منگر
سرکه و باده، هر دو زادهٔ تاک
این یکی پاک و آن دگر ناپاک!
بیش و جدوار هر دو از یک شهر
این یکی زهر و آن دگر پازهر
نیک و بد در جهان فراوان، لیک
به بدی شهره بد، به نیکی نیک!
زن فرعون هم، ز نوع زن است
که ز نیکی به مرد طعنه زن است
من نگفتم که: هر زنی خوب است
هرکه نامش زن است، مطلوب است
همچو مردان که راد و رد دارند
صنف زن نیز نیک و بد دارند
قصهای یاد دارم از مردی
نیک و بد دیدهای، جهان گردی
که درین گفتگو مراست گواه
گوش کن گوش، تا بجویی راه
بود از این پیشتر به نیشابور
شاهی، از عدل و جهان معمور
بر سر افسر، به دست خاتم داشت
عدل کسری و جود حاتم داشت
هم رساندی به تاجداران تاج
هم گرفتی ز باجگیران باج
پسری داشت چارده ساله
چون مه چارده خطش هاله
نوجوانی به ناز پرورده
از مهش آفتاب در پرده
نارون قدی، ارغوان خدّی
که نبودی صفاش را حدّی
روز و شب، آن زجام عیش خراب
بود گرم شکار و مست شراب
چون به نخجیر روی آوردی
تا نشستی به پشت زین، کردی
از نی تیز و آهن شمشیر
دشت ز آهو تهی و بیشه ز شیر
چون نشستی به عیش خانهٔ کی
از کف ساقیان گرفتی می
کندی از باده چون شدی خندان
شیر را پنجه، پیل را دندان
همدمش کس نه، غیر همسالان
همه در خدمتش نکوفالان
بود روزی نهاده کج کلهی
چتر بر سر، روان به صیدگهی
چترداران، ز هر کناره دوان
آفتابی به زیر سایه روان
ناگه از دور خرقه پوشی دید
خرقه پوش، تمام هوشی دید
که به او میکند نگاه از دور
میکشد گاه گاه آه از دور
دل ز داغش، چو شمع بریان است
گاه خندان و گاه گریان است
گاه چون عندلیب، گرم خروش
گه چو پروانه از فغان خاموش
بود آشفته مرد آزاده
از وی آشفتهتر ملک زاده
کاین سیه روز روزگار زده
از چه نالان بود چو مار زده!
گفت: گوهر به ره فشاندندش
بُرده در بارگه نشاندندش
تا خود از صیدگاه باز آید
سوی آن انجمن فراز آید
باز آمد چو خسرو چالاک
باز در دست و صید در فتراک
دید چون شاهزاده را درویش
در دم از جای خاست بی تشویش
به رهش تحفهٔ دعا آورد
راه و رسم دعا به جا آورد
گفت: شاها شهان غلامانت
دستگیر زمانه دامانت
تاجداران، که زیبشان تاج است
تخت گیران، که تختشان عاج است
سایهٔ تاج تست بر سرشان
پایهٔ تخت تست در برشان
هرگز از تو، تهی مباد سریر
باد بختت جوان و رایت پیر
هوشیاری، می ایاغ تو باد
روشنی، مایهٔ چراغ تو با د
بنهندت به پا سر تسلیم
شه و شهزادگان هفت اقلیم
خم مبیناد، تازه شمشادت
غم مبیناد، خاطر شادت
دید شهزاده چون در اخلاصش
برد با خود به خلوت خاصش
یافت زو چون نشان آگاهی
داد جایش به مسند شاهی
کار از قصه و فسانه گذشت
سخنی چند در میانه گذشت
تا ملک زادهٔ همایون فال
کرد از حال خرقه پوش سؤال
گفت: آشفتگی حال تو چیست؟
سبب گریه و ملال تو چیست؟
گاهت این گریه، گاهت این خنده
از چه راه است ای مَنَت بنده؟
پاسخش داد آن شکستهٔ عشق
که دل کس مباد خستهٔ عشق!
عاشقم، عشق را قرار این است
عاشقان را قرار کار این است
گاه گریند بر امید وصال
گاه خندند بر خیال محال
گفت شهزاده، کیست دلدارت
که به اینجا رسید ازو کارت!
بازگو، از طبیب درد مپوش
در نهانی درد خویش مکوش
چارهای تا به زاری تو کنم
به زر و زور یاری تو کنم
خرقه پوش، آهکی به درد کشید
که ملک چاشنی درد چشید
دست از جیب خرقه بیرون کرد
صورتی از بغل برون آورد
به ملک زاده داد و اشک فشاند
همنشین را به روز خویش نشاند
دید شهزاده صورتی چون ماه
بی خود از دل کشید آه و چه آه
رفت از هوش، چون به هوش آمد
چون نی از ناله در خروش آمد!
گفت: این ماه سرو قامت کیست؟
جلوهگاهش کجا و نامش چیست؟
گفت درویش کای ملک زاده
جام خالی مبادت از باده
این مه سرو قد که رشک پری است
دختر پادشاه شهر هری است
گذرم چون به آن دیار افتاد
کار در دست روزگار افتاد
برد دلْ این نگار از دستم
کرد بی خود از نرگس مستم
چون به طاووس نیست همسر زاغ
نه هما را هم آشیانه کلاغ
شد به این پیر عقل راهنمون
که کشم صورتش به پرده کنون!
عاشق روی این پرینازم
لیک در پرده عشق میبازم
دوستانی که مست دانندم
میر صورت پرست خوانندم
زان جهان دیده مرد آزاده
چون شنید این سخن ملک زاده
از می عشق، جرعهای نوشید
خرقهای چون قلندران پوشید
نه پدر را ز حال کرد آگاه
نه کسی برد از کسان همراه
شد پیاده روان به شهر هری
رسد آنجا مگر به وصل پری
چند روزی که رفت بی توشه
خواست گیرد ز خرمنی خوشه
رهش افتاد در دهی ناگاه
به در خانهای رسید از راه
دست بر حلقه زد غریبانه
کاید از خانه صاحب خانه
ناگه آمد زنی برون ز سرا
کای گدا، در زنی بسنگ چرا؟
گفت شهزاده: مرد خانه کجاست؟
نیست بلبل در آشیانه، کجاست؟
گفت زن: رو که مرد من مرده است
یا سگش در خرابهای خورده است!
یا به یخچال از پی یخ شد
یا ز هیزم کشان دوزخ شد
غرض امروز بلکه فردا نیز
ناید آن گنده پیر، از اینجا خیز
گفت این و ز بخل در بربست
رفت و بر روی میهمان در بست
ز آمدن بود شاهزاده خجل
از خوی شرم مانده پای به گل
ناگه آمد ز یک طرف مردی
پشت خم، مو سفید و رو زردی
چشم و گوش و زبان فتاده ز کار
به عصا داده پای را رفتار
سلک دندانش، از کهنسالی
ریخته، دُرجش از گهر خالی
شد ملک زاده و سلامش کرد
دید چون پیرش، احترامش کرد
جست از وی سراغ راه نخست
نابلد بود، راه از وی جست
گفت: من خود ز راه بی خبرم
لیک در نیم فرسخی پدرم
چون روی، گویدت که راه کجاست
پس ملک زاده، عذر از وی خواست
رفت گامی که تا عیان شد ره
دهی از مرغزار جنت به
ساحت ده چو گشت جلوهگهش
به در خانهای فتاد رهش
دست بر حلقه آشنا چون کرد
هم زنی سر ز خانه بیرون کرد
کای برادر بگوی کارت چیست
بر در خانه انتظارت چیست
گفت شهزاده: صاحب خانه
هست در خانه، راست گو یا نه!
پاسخش داد زن، که: شوهر من
رفته از خانه، ای برادر من
لیک بنشین، که میرسد از راه
بود شهزاده در سخن، ناگاه
مردی از ره رسید چل ساله
گل رویش شکفته چون لاله
آمد از راه و میزبانی کرد
با ملک زاده همزبانی کرد
گفت با او که آشنای تو کیست
بر در خانه مدعای تو چیست
گفت شهزاده: راهرو پریم
از نشابور، قاصد هریم
راه گم کردهام ز نادانی
ورنه کاریم نیست تا دانی
جست ازو راه و گفت گفتهٔ پیر
مرد گفتا که: عذر من بپذیر
در جوانی، به آن خجسته دیار
رفته بودم به حاجتی یک بار
نیست در خاطرم کنون آن راه
خود ازین راه نیستم آگاه
لیک، فرسنگکی از اینجا دور
هست جایی خوش و دهی معمور
پدر من، که عمرش افزون باد
دشمنش را دل از فلک خون باد
سر و سالار آن خجسته ده است
روزش از روز در زمانه به است
نیست از دوری رهش تشویش
رفته هر راه را ز صد ره بیش
گر روی سوی او ز آگاهی
خضر ره اوست هر کجا خواهی
رفت چون شاهزاده گامی چند
خود به هر گام یافت کامی چند
ساحتی یافت، چون سواد بهشت
طرف جو، پای گلبن و لب کشت
شد سوادِ دهی به دیده عیان
سبزه از هر کناره، ده به میان
خانهای دید رُفته آب زده
طاق آن راه آفتاب زده
در آن همچو چشم عاشق باز
کاید از راه یار یار نواز
گرسنه، تشنه، پادشه زاده
در کناری به حیرت استاده
ناگه آمد برون ز خانه زنی
به مه و آفتاب طعنه زنی
زلف، مشکین کمند گوهر کش
بسته بر رو عِصابهٔ زرکش
گفتش: ای میهمان فرخ فال
مرحبا مرحبا، تعال تعال
خانهٔ تست، نیست خانهٔ غیر
خیر مقدم بیا، قدمت به خیر
بر رهش، از دو زلف مشک افشاند
میهمان را به صدر صفه نشاند
عذر ازو خواست، با هزار زبان
لیک دور از طریق بی ادبان
کرد از گفتگوی نرمش گرم
لیک بیرون نشد ز پردهٔ شرم
نان گرم، آب سرد پیش آورد
ز آنچه شهزاده خواست، بیش آورد
دست و پایش، به آب گرم بشست
بستر افگندش از کرم که نخست
بر سریر حریر پا ساید
شاید از رنج راه آساید
گفت شهزاده اش که: راست بگو
صاحب خانه در کجاست بگو
گفت: اینک رسید هرجا بود
خاطرت شاد باد و دل خشنود
ناگه آمد جوان زیبایی
کرده در بر قبای دیبایی
چهره گلرنگ همچو لالهٔ باغ
قد چو شمشاد و موی چون پر زاغ
سوی شهزاده آمد از ره راست
معذرتها که خواست باید، خواست
گفتش: اهلا و سهلا ای ز کرم
کرده بر من خرابه باغ ارم
چون هما سایه بر سر افگندی
خار را گل به بستر افگندی
بندهٔ خویش را شدی دمساز
من تو را بنده و تو بنده نواز
خدمتی گوی تا به جا آرم
جان چو خواهی، نگفته بسپارم
کیستی ای نهال باغ دلم؟
کز تو روشن بود چراغ دلم
از کدامین دیار آمدهای؟
از چه گلبن به بار آمدهای؟
گرچه با بنده راز نتوان گفت
باز گو آنچه باز نتوان گفت!
گفت: مهمانیم رسیده ز راه
به تو آورده از زمانه پناه
دید مهمان، چو میزبان را دوست
سر خود گفت سر به سر با دوست
میزبانش نمود راه هرات
خضر گفتش کجاست آب حیات!
رهنمایی کوی یارش کرد
داد می چارهٔ خمارش کرد
چون ملک زاده یافت راه از وی
شد پس از شکر، عذر خواه از وی
بعد از آن گفتش: ای تو رهبر من
سایهٔ مَنّت تو بر سر من
خوش ز کار تو مانده در عجبم
گر بپرسم مگوی بی ادبم
مشکلی دارم ار تو، مشکل من
حل کنی، وارهد ز غم دل من
از چه راه است ای گزیده جوان
آب جوی جوانی تو روان؟
هست چون روی دشمنت، مویت
نیست موی سفید در رویت
پسرت، چین به رویش افتاده
هم سفیدی به مویش افتاده
گفت: آری پدر جوان عجب است
کش ز پیری پسر عصا طلب است!
لیک دارد بسی حیا زن من
سازگار است و پارسا زن من
خوی او داردم همیشه جوان
همچو سرو و سمن ز آب روان
پسر من، که پیرتر ز من است
دلش آزرده از سلوک زن است
پسر او، که پیرتر ز پدر
گشته، خون زن وی است هدر!
زن، چو در خانه نیست کدبانو
مرد، سر برندارد از زانو
خانهٔ هر سه را چو دیدهستی
سخن هر سه زن شنیدهستی
عجب است اینکه خود نیافتهای
زیرکی، بوریا نبافتهای!
شد چو آن نیک مرد آزاده
از کرم خضر راه شهزاده
به هری رفت و همعنان پری
به نشابور شد روان ز هری
غرض این قصه بهر آن گفتم
از برای تو این گهر سفتم
که زن نیک و بد بود بسیار
گوش کن پند من، بهانه میار
رو، زن نیک در نکاح آور
کآنچه من گفتم آیدت باور
نوع زن را، مگو بدند تمام
مادر خویش را مکن بدنام
گفت سلطان عاشقان محمود
کز ازل بود طالعش مسعود
روز و شب بود در حریم وصال
با پری پیکران حور مثال
عشرت اندوز، چون ز سرو تذرو
محفل افروز، چون تذرو از سرو!
آستانش، ز دختران گلشن
آسمانش، ز اختران روشن!
همه بودندش از وفاکیشان
لیک سلطان غزنوی زیشان
مایل هیچ دلنواز نبود
دلنوازیش جز ایاز نبود
بودش از دست یار روحانی
راحت روح راح ریحانی
از ملوک آمد، این طریق سلوک
نتوان تافت سر ز دین ملوک
گفتم: ای یادگار میمندی
ای نظر بسته از خردمندی
باز شهنامه خوانی از محمود
روح فردوسی از تو ناخشنود
همه شهنامه دیدهایم آخر
گر ندیده شنیدهایم آخر
از زمان کیومرث تا حال
که بود ماجرا بدین منوال
از خدیوان و خسروان و شهان
که به سر بردهاند عیش جهان
نبود کس به این صفت مذکور
در بدی در جهان شدی مشهور
خسروان زمین، شهان زمن
که نبودند آگه از تو و من
همه وصل زنان طلب کردند
با زنان عشرتی عجب کردند
خوانده باشی، چه کرده از شنگی
با سکندر کنیزک چنگی
این سخن راست شاهد دیرین
عشقبازی خسرو و شیرین
عشقبازی مرد و زن نه همین
بود اندر میان اهل زمین
در فلک نیز حسن زن شهره است
مشتری نیز مایل زهره است
شده این قصهها فراموشت!؟
نقل محمود مانده در گوشت!؟
ای سرت خیرهتر ز خیره سران
شاه محمود نیز چون دگران
دامنش گر بود ز شهوت پاک
ز آنچه من گفتمت ندارد باک
ور به درد تو مبتلا باشد
چون تو، در قید این بلا باشد
سخرهٔ مرد و زن بود چون تو
مورد بحث من، بود چون تو
عشقبازی ندارد ای عیار
به گدایی و پادشاهی کار
گفت: این قطعه ز اوحدی پند است
کادمی را نکاح زن بند است
پسری با پدر به زاری گفت
که مرا یار شو به همسر و جفت
گفت بابا: زنا کن و زن نه!
پند گیر از خلایق، از من نه!
به زنا گر بگیردت عسسی
بهلد، کو گرفت چون تو بسی
زن بخواهی، تو را رها نکند!
ور تو بگذاریش، چهها نکند!
آن رها کن که آب و هیمه نماند
ریش بابا نگر که نیمه نماند!
گفتم: ای شاعر حکیم ندیم
شیخ نجدیت آشنای قدیم
اوحدی، شاه ملک فقر و فناست
درخور صد هزار مدح و ثناست
پسر خویش را، نصیحت کرد
از کرم منعش از فضیحت کرد
گفت این قطعه نیز اگر با پور
بود قطع علایقش منظور
ترک زن، ترک شهوت است و غرض
شهوت آرد هزار گونه مرض
خواست آزاد سازدش از بند
بند مردان بود زن و فرزند
آنکه منع پسر کند ز نکاح
کان به فتوای شرع گشته مباح
منع او از لواطه گر نکند
به که دعوی دین دگر نکند
خلف خویش را چو خواست حضور
که مبادش رسد به زهد قصور
کی شود پیشوای امت لوط
تارک نان خورد چگونه بلوط
گفت: ایزد به مصحف عربی
وصف ولدان کند به قول نبی
عشق ولدان، طریق عاقل دان
که خوش آید بهشت از ولدان
گفتمش: ای مفسر آگاه!
ای همه پیروان تو گمراه!
حور و غلمان بوستان بهشت
همه پاکیزهاند و پاک سرشت
نیستند آن گروه آسوده
چون من و چون تو دامن آلوده
ز هر آلایشند، پاک همه
پاک ز آلودگی خاک همه
کارهایی که در نظر داری
نیست آنجا اگر خبر داری
گر نداری خبر، خبر دهمت
خبر از کار خیر و شر دهمت
دیگر ار حسن باشدت منظور
نه ز غلمان کم است جلوهٔ حور!
جلوهٔ حسنت، ار غرض باشد
میل حورت نه این مرض باشد
گفت: یک نوع نیست با ما زن
مرد با مرد یار و زن با زن!
گفتم: این بحث نیست، سفسطه است
غرضت زین حدیث مغلطه است
صنف زن، صنف مرد یک نوع است
صحبت آن دو صنف بالطوع است
جفت خواهد همه سفید و سیاه
وحده لا اله الا الله
نر و ماده ز جنس هر حیوان
کآفریدش عنایت یزدان
به هم آمیزشی عجب دارند
از خدا وصل هم طلب دارند
این هم از حکمت خداوندی است
گل حکمت بسش برومندی است
گرنه این شوق بودی از دو طرف
نطفه ضایع شدی و نسل تلف
کس نر و ماده را جدا نکند
تو مکن، ور کنی خدا نکند
گفت: چون ناقص است عقل زنان
عاقلان نشنوند نقل زنان
مرد، سرگرم صحبت مرد است
ز اختلاط زنان، دلش سرد است
گفتمش: آری، ای رفیق آری
هر کسی راست در جهان کاری
پری از آدمی رمیده خوش است
آدمی زاد آرمیده خوش است
صحبتی کان به دانش افزاید
خاصهٔ مرد دان، ز زن ناید
شهوت انگیز صحبت ار خواهی
خاص زن دان، وگرنه گمراهی
نگه زن چو بینی و خنده
گر همه مردهای، شوی زنده!
گفت: با نوع مرد، از آنم دوست
که چو مغز است و نوع زن چون پوست
نوع زن را، سرشت از جهل است
کار جهل زنان مگو سهل است
گفتم: ای نور دیدهٔ خناس
وز تو خناس را به دل وسواس
به خدا میبرم پناه از تو
که شد آیینهام سیاه از تو
نیست افسانهٔ تو بی غرضی
مرضی داری وعجب مرضی!
زن نگفتم که غیر بوس و کنار
به دگر کارها ندارد کار
زن که شد شمع خلوت خوبی
آگه است از رموز محبوبی
حکم دارد ز ماه تا ماهی
گو مبادش ز حکمت آگاهی
در اشارات هست چون بینا
گو مدان نام بو علی سینا
درد صد دل دوا کند به دو بوس
گو مخوان نسخههای جالینوس
چون بود نوگل ریاض جمال
گو ریاضی نباشدش به کمال
گرش آگاهی از طبیعت نیست
خارج از شارع شریعت نیست
آنکه مانی ندیده مانندش
مانده حیران ز نقش دلبندش!
گو به پرده مباش چهره نگار
نکشد تا به بت پرستی کار!
آنکه چون سرو شد قدش موزون
سرو را دل ازو چو فاخته خون!
گو: نگوید چو من ز نادانی
شعر و آخر کشد پشیمانی
گفت: زن نیست جز رفیق فراش
نتوان گفتن این سخنها فاش
نه سقنقور خوردهام که مدام
کنم از بهر جفت عمر حرام
بهر یک شب، نه بهر یک ساعت
روزها جفت را کنم طاعت
از زنانم، بجز زیان نبود
در دلم ذوق ماکیان نبود
من که رنج فریسموسم نیست
تیزی شهوت خروسم نیست
صحبت مرد، مایهٔ هنر است
نخل دانش، ز مرد بارور است
مرد، از مرد کرد کسب کمال
پیش مردان، کمال به ز جمال
گفتم: ای روشن از تو شمع دروغ
در چراغت، کسی ندیده فروغ
اگر این راه راست میپویی
اگر این حرف راست میگویی
چون ز دانشوران چل ساله
میرهی چون ز شیر گوساله!؟
وز سه ده ساله عارفان تمام
میگریزی چو از عِقاب حمام!
تو که قطع نظر ز زن کردی
مرده را شمع انجمن کردی
نیست جز امردت، ز مرد مراد
پردهٔ هیچ کس، چنین مدراد!
گفت: معشوق بی نقاب خوش است
مهر تابان، نه در سحاب خوش است!
مینبینی که طلعت پسران
بی نقاب است و نیست عیب در آن
ور بود عیبشان ز رخ پیدا
نشود کس ز عشقشان شیدا
نه زنان، کز فریب میکوشند
پردهای تا به عیب خود پوشند
مردی، از ره مرو به حیلهٔ زن
حیله ورزند بس قبیلهٔ زن
با کسی بایدت معامله کرد
که نباید تو را مجادله کرد
نه که گندم نموده، جو دهدت
خرمن کاه را گرو دهدت
بست بر من ره از لعل و لِیْت
از هلالی گواه خواست این بیت
«کس چه داند که در پس چادر
طلعت دختر است یا مادر»!
گفتم: ای پیر مکتب تلبیس
ای تو را گفته عبده ابلیس!
با تذرو ریاض روحانی
نرسد زاغ را نوا خوانی
گوش کن، ای هم آشیانهٔ من
چو نوا خیزد از ترانهٔ من
آنکه در پرده نیست رخسارش
مینشاید نهفت ز اغیارش
همه کس، گل ز باغ او چیند
سوی او رفته روی او بیند
و آنکه پرده به رخ کشیدهستش
چشم نامحرمان ندیدهستش
نیست پیراهن حیا چاکش
نیست آلوده دامن پاکش
بی حجاب است اگر رخ چو مهش
کس ندارد ز چشم بد نگهش
اگر آید برون ز ستر عفاف
نیک و بد میکنند میل زفاف
دیگران هم، بجز تو دل دارند
وز نم اشک، پا به گل دارند
به تو تنها کجا گذارندش!؟
رفته رفته به دام آرندش!
میزنی لاف عشق، رشکت کو!؟
به لب آه و به دیده اشکت کو!؟
چهرهٔ دوست، بی نقاب مباد
هیچ معشوق، بی حجاب مباد
چهرهٔ آفتاب عالمتاب
گر نقابی نباشدش ز سحاب
دیده را، دیدنش کند بی نور
چه ز نزدیک بنگری، چه ز دور
ماه را گر به کف نقاب بود
دیده را به ز آفتاب بود
مینبینی که گل که بی پرده است
سر به بی پردگی برآورده است
تا به باغ است صاحب سامان
زندش خار چنگ بر دامان
دامنش، هر نفس به دست خسی است
هر خسی را به وصل او هوسی است
چون کند جلوه بر سر بازار
ز اهل بازار میکشد آزار
هرکه او برگ عیش ساز کند
دست بر دامنش دراز کند
دانهٔ دُر کز ابر نیسان زاد
پا به خلوتسرای بحر نهاد
تا به دریا نهفته در صدف است
صدفش را به مهر و مه شرف است
آبرویش، به جاست پیوسته
در به نامحرمان فرو بسته
چون به دریا برآردش غواص
از صدف جا کند به مخزن خاص
هر تنک مایه، نیست دسترسش
که خریدار گردد از هوسش
گاه بر تاج شهریاران است
گاه در گوش گلعذاران است!
گفت: زن دستیار ابلیس است
شیوهٔ زن تمام تلبیس است
بلکه ابلیس هم، گریزد ازو
ای بسا فتنهها که خیزد ازو!
گفتم: این هم ز پارسایی او
که رمد دیو از آشنایی او
کس ز زن،غیر دیو نگریزد
کس به زن غیر دیو نستیزد
دیو اگر نیستی، ز زن مگریز
دیو اگر نیستی، به زن مستیز!
گفت: گوشی ز زن وفا نشنید
زن وفادار، هیچ دیده ندید!
گفتم: از عمر بی وفاتر نیست
کیست کش چشم ازین جفاتر نیست!؟
لیک نشنیدهام جوان یا پیر
که بگوید ز عمر گشتم سیر
تو چه نالی ز بی وفایی زن
گشتهای سیر ز آشنایی زن
گفت: زن هیچکس به من ندهد
چه کنم کس به من چو زن ندهد!؟
گفتم: این عذرها، موجه نیست
اینقدر هم حریفت ابله نیست
دختر هرکه خواهی از که و مه
پدرش نفگند به کار گره
تو خریدار و، او فروشنده
نیست محتاج سعی کوشنده
یا ز رحمت به تشنه آب دهد
یا به طرزی خوشت جواب دهد
با دو سه کس، چو این سخن گویی
به یقین کام از یکی جویی
کس در آن کارت ار نگردد یار
نکند منع هم تو را زان کار
دوستی خود اگر عیان نبود
دشمنی هم در آن میان نبود
پسری کو بود زنخ ساده
بودش قد چو سرو آزاده
بد به رویش اگر نگاه کنی
گر غیور است، جان تباه کنی
ور ز بی عزتی شود رامت
فتد از حرص دانه در دامت
پدرش جیب رحم چاک کند
به یکی خنجرت هلاک کند
هرکه این بشنود ز دشمن و دوست
همه گویند: حق به جانب اوست!
هم جگر خواریت ز طعن کنند
هم دل آزاریت ز لعن کنند
پسر و دختری اگر داری
زآنچه من گفتمت خبر داری!
گفت: زن میدهند، لیک به مال
کس نگیرد به جای مال کمال
ور بگیرم زن ای رفیق به قرض
نفقه، کسوه، گردد آن دم فرض
در دیار شما کسی صدقه
ندهد تا به زن دهم نفقه
گفتم: از قرض احتزازت چیست؟
دست کوته، زبان درازت چیست؟
پیش ازین قرض عیب بود و کنون
خردم شد به قرض راهنمون
نیست در عهد ما کسی امروز
کآتش قرض نبودش جانسوز
مگر آسودگان سیم آور
ور بگویند نایدم باور
قرض کن، ز آنکه بر خداست روا
قرض از تو، ادای آن ز خدا
دگر آن کودک زنخ ساده
مفت هرگز نگرددت گاده
از کفت تا برون نیارد سیم
کان سیمت، کجا کند تسلیم
آنچه کار پسر از آن شد راست
زن از آن بیشتر نخواهد خواست
پسری، ناکسی اگر یابی
که به یک حبه پنجهاش تابی
دختری نیز میتوانی جست
که کمانش ز فاقه باشد سست
اگر آن قدر زر که هر روزه
باید آری به کف به دریوزه
پسران را دهی نهان به مرور
از تو عجز و از آن گروه غرور
مدتی گر دهی به یکبارش
همهٔ عمر تا کنی یارش
ضامنش من، که بندهٔ تو شود
بندهٔ سرفگندهٔ تو شود
گفت: چون زن کنم ز نسیه و نقد
افگنند اخترم به عقدهٔ عقد
حجلهٔ خود دهم به عاریه زیب
که عزیز است میهمان غریب
زین غمم، دل مدام خون باشد
که جمال عروس، چون باشد!
خیزد از جان، دمی هزار غریو
کاید از در درون پری یا دیو!
تا چه باشد نصیب من ز قضا
به قضا زیرکان دهند رضا
غرض، آید چو وقت بانگ خروس
آورندم زنان به خانه عروس
یا بود شمع حجلهٔ اقبال
یا بود برق خرمن آمال
چون مرا دید مفلس و قلاش
کیسه از زر تهی و، کاسه ز آش
گر بود سازگار آن مهوش
زند از خجلتم به جان آتش
ورنه کاری کند که جان سوزد
زآتش فتنهام جهان سوزد
چون ز بدخوییاش شوم دلتنگ
رسد اندر میانه کار به جنگ
من دهم پند و، او دهد دشنام
پیش همسایگان شوم بدنام
گر به رخ سیلیش زنم ناچار
که ببندم زبانش از گفتار
سر کند شیون و خروش و فغان
چون ز غازی ستم رسیده مغان
ز فغان او نبسته لب، ناگاه
پدر و مادرش شوند آگاه
خواهران و برادرانش نیز
کرده چنگال تیز و دندان تیز
یک طرف عمه، یک طرف خاله
خال و عم، هر یکی نود ساله
زن و مرد عشیره، پیر و جوان
ز پی یکدگر رسند دوان
عالم از دود آه کرده سیاه
همه در ذکر آه و واویلا
همه مو کنده، رو خراشیده
همه بر فرق خاک پاشیده
همه در دامن من آویزند
در پی اینکه خون من ریزند
کشدم آن به خانهٔ قاضی
کندم این به مرگ خود راضی
آنچه با کس زبان تیغ نکرد
تند تیغ زبان دریغ نکرد
ظلم از آن قوم و الأمان از من
خلق در عبرت آن زمان از من
تو کجایی که از تو شرم کنند
دل سخت از دم تو نرم کنند!
تو کجایی که آیمت به پناه؟
تا کنی دستشان ز من کوتاه!
تو کجایی که گیرمت دامن؟
تا رهم زان میان غوغا من!
گفت: گیرم که حیلهای بازم
روز او را ز خود رضا سازم
تو بگو: شد چو روز شب چه کنم
کام دل چون کند طلب چه کنم
پی دلجوییش چو برخیزم
همچو برقش به خرمن آویزم
فتنههای نهان، عیان آید
پای فرزند در میان آید
آن زمان بهر آن ستمگاره
بایدم کرد فکر گهواره
چند میگویی از جگر گوشه
نه جگر گوشه میخورد توشه؟
نیست در خانه مکنت و مایه
افگنم چند رو به همسایه
این جگر گوشه نیست، داغ دل است
داغ دل را مگوی باغ دل است
راستی، منکه ملک و مالم نیست
طاقت خجلت عیالم نیست
گرسنه مادر و برهنه پسر
در میان من فشانده خاک به سر
چه عجب گر نحوست اختر
من پسر خواهم او دهد دختر
آن زمان، اول جگر خواری است
یعنی آغاز محنت و زاری است
گر رهاند ایزدم ز رسوائی
که نشد آن غزاله صحرائی
بایدم گلشن از پی شوهر
که رسانم به مشتری گوهر
غرض، آن روز، روز تشویش است
من چه گویم، چه فتنهها پیش است!
بالله، این دردهای پنهانی
همه کس داند و تو هم دانی
عیب زن، از شماره بیرون است
از شمار ستاره افزون است
آنچه دارم کنون به یاد این است
آنکه خاکم به باد داد این است
پس ازین، یک به یک بیان سازم
گر نهان باشدت، عیان سازم
گفتم: این شبهه، شبههای است قوی
گوش کن، حل یک به یک شنوی
حل این شبهه، بر من آسان است
گر تو را عقل ازو هراسان است
گفتم: این کار کار آسان است
بی سبب زان دلت هراسان است
سعی کن کز فسون دلاله
بینی آن ماه چارده ساله
گر پسند آیدت، چه بهتر از آن
از ندامت مباش دست گزان
ورنه جای دگر بگیر سراغ
تا شود جمله روشنت ز چراغ
از زنانت زنی پسند افتد
نو غزالیت در کمند افتد
تا نسازی ز غم پریشانش
مکن اندیشهای ز خویشانش
گر زن از تو، تو از زنی خشنود
فتنهای در میان نخواهد بود
ساعتی کز تو باشدش دل شاد
نکند از پدر ز مادر یاد
نه به کار برادرانش کار
نه دل از هجر خواهرانش زار
نه ز عم یاد آورد، نه ز خال
نه ز عمه، ز خاله، پرسد حال
گر برنجند ازو، غمش نبود
ور بمیرند، ماتمش نبود!
گفتم: ای بی خبر خوری تا چند
غصهٔ روزی زن و فرزند!
مرد و زن، هرکه در جهان آید
روزیش پیشتر ز جان آید
روزی خود خورند از که و مه
گر شوی در میان تو واسطه به
نام نیک از تو، روزی از ایزد
عاقل از نام نیک نگریزد
وگر، از دخترت دل است دو نیم
از خیالات دور داری بیم
پند من بشنو و مکن دیگر
شکوه از دختر، آرزوی پسر
از خدا، چون طلب کنی فرزند
گو: الهی بود سعادتمند
زاده گر شد پسر و گر دختر
گر بود هوشمند و نیک اختر
پدرش دایم از جهان شاد است
از جفای زمانه آزاد است
ورنه، روز پدر ازوست سیاه
ریزد از دیده خون، ز دل کشد آه
نیست بالله در میان فرقی
که به بحر غم، این چنین غرقی
ز چه از اختران حذر داری؟
خود ز کار پسر خبر داری!
تو که سینه زنان و جامه دران
عمری افتاده از پی پسران
پسری کز تو در وجود آید
رفته رفته، به حسنش افزاید
تا شود قامتش چو سرو بلند
افگند کاکلش به دوش کمند
هوس شاهد و شراب کند
خانمان پدر خراب کند
چون تو قومی سیاه دل هستند
که ز نقد حیا تهی دستند
دانه ریزند، کش به دام کشند
تو کنی، از وی انتقام کشند!
دختر زشت، باز در پرده است
نشود فاش اگر بدی کرده است
پسرت گر غلط رود گامی
غافل از وی مشو، که بدنامی!
پسر و دختر، ای رفیق یکی است
فرقشان در میان نبوده و نیست
هر دو، گر نیک ماه و خورشیدند
قابل تختگاه جمشیدند
هر دو گر بد، عدوی بی باکند
در خور ماردوش ضحاکند
هر دو گر نیک، جان جانانند
پور یعقوب و دخت عمرانند
هر دو گر بد، کشنده عفریتند
در خور چوب و نفظ و کبریتند
هر دو گر نیک، سرو و شمشادند
پدران از جمالشان شادند
هر دو گر بد، گزنده جانورند
دشمن جان مادر و پدرند
ای بسا بوده، ناخلف پسران
در خلافت مخالف پدران
ای بسا دختران، کز آگاهی
پدران را کنند همراهی
گفتگوی مرا گواه آمد
پسر نوح و دختر احمد
گفت: چون مرد پا به شصت نهاد
ساقیش را قدح ز دست فتاد
ضعف قوه، ز دست کارش برد
قوه ضعف، اختیارش برد
جوی صلبش، ز آب خالی شد
مخزنش، خالی از لآلی شد
خفت از ضعف، قائم اللیلش
ریخت بر کشتزار تن، سیلش
هم کمر سست گشت، هم زانو
کدخدا منفعل ز کدبانو
با زن، ار نرد دوستی بازد
باید او را ز خود رضا سازد
زن نه شایق بود به حسن و کمال
زن نه عاشق بود به جاه و جلال
زن نه قایل شود به نام و نسب
زن نه مایل شود به خلق و ادب
زن نه وجد و سماع میخواهد
قصه کوته، جماع میخواهد!
ناید آن بینوا چو از دستش
که کند از می منی مستش
تو بگو: آن زمان چه چاره کند!
پردهٔ خود چگونه پاره کند!
گر دهد دل به نازنین پسری
نکشد هیچگونه دردسری
با چنان نازنین که میدانی
عشق بازد به پاک دامانی
شب نگیرد اگر به بر او را
نشود روز خون جگر او را
روز نارد اگر در آغوشش
شب نبیند ز غم سیه پوشش
اگر او را نخسبد اندر مهد
نگسلد از میانه رشتهٔ عهد
باز همنغمه، همزبان باشند
عندلیب یک آشیان باشند
نه به رنجش بهانه ساز کند
نه به غوغا زبان دراز کند
نه به دُر لعل را تراش دهد
نه به فندق سمن خراش دهد
نزند از غضب به رخ سیلی
نکند برگ لاله را نیلی
نبرد شکوه پیش همزادان
نکند گریه همچو شیادان
نه ز سر معجر افگند بر خاک
نه به تن پیرهن کند صد چاک
نه سپارد طریق خود رایی
نه برآرد سری به رسوایی
نه به مفتی برد شکایت او
نه به قاضی کند حکایت او
گر به این کوچه جستهای راهی
زین سخنها که گفتم آگاهی
گرنه چون من ز دردمندانی
حاش لله، که درد من دانی!
گفتم: ای یار ناپسندیده
ای به برهان خویش خندیده
باز آراستی بساط جدل
آخر این شرط بود از اول
کز جدل هر دو دست برداریم
آنچه دل گفت بر زبان آریم
نه که خواهی مرا فریب زنی
بی ادب پنجه با ادیب زنی
در فریبم مباش خیره بسی
ناکسم گر خورم فریب کسی
آنچه گفتی، شنیده فهمیدم
بتر از وی عقل سنجیدم!
گر به انصاف سر کنی با من
خار شبهه نگیردت دامن
برق تحقیق چون برافروزم
خس و خاشاک شبهه را سوزم
شبههات از دو حال بیرون نیست
راه این شبهه از دو افزون نیست
میل هر آدمی ز ناکس و کس
یا ز عشق است، یا ز شهوت و بس!
اگر از عشق، دامنش چاک است
دامن از لوث شهوتش پاک است
آنچه گوید ز وصف گوهر عشق
آنچه خواند ز عشق و دفتر عشق
ننهد کس به حرف او انگشت
نخورد بر دهانش از کس مشت
ور به دریای شهوت است غریق
باز خالی نباشد از دو طریق
یا بود شهوتش هنوز به جا
مانده اندر میان خوف و رجا
به براهین که پیش ازین گفتم
صاف و رنگین بسی گهر سفتم
باز باید جمال زن بیند
گل ز باغ وصال زن چیند
یا نمانده است شهوتی باقی
شده خالی خُم و کسل ساقی
نه به زن میل ماندش نه به مرد
تشنه نه، گو به گرد چشمه مگرد
گفت: تا چند دردسر دهمت!
باش کز نکتهای خبر دهمت!
آنچه از صحبت زن است غرض
نیست جز مایهٔ هزار مرض
هم به تن، هم به جان زیان دارد
پای تا سر، خطر از آن دارد
ضعف جان و قوا، از آن به کمال
شرح آن گویمت علی الاجمال
وصل زن، رنگ چون زریر کند
مرا رفته رفته پیر کند
عیب پیری شرح میناید
مرگ اگر به بود از آن شاید!
گفتمش: ای مزوّر سالوس
ای تو بقراط و ای تو جالینوس!
نیستم گرچه از هنرمندان
ولی از طب نه غافلم چندان
ز آنچه ز آشفتگی بیان کردی
رنجهای نهان عیان کردی
راست گفتی، نه جای انکار است
که در این کار عیب بسیار است
آنچه زین رنجها شود حادث
نیست بیهوده باشدش باعث
باعثش، ریزش منی است تمام
همچو باران که خشک کرد غمام
آب کت از کمر چکیده بود
زور زانو و نور دیده بود
کم شود زین که، آنچه زان کم شد
خنده گریه، شکفتگی غم شد!
زن و کودک، یکی است در این امر
خواه زینب شمار و خواهی عمرو
گر از آن هردو دست برداری
که از آن رنجها خبر داری
شوی از خلق دور و جلق زنی
تخته بر طیلسان خلق زنی
باز آن دردها پدید آید
تبر آهنین به بید آید
گفت: زن را رحم بود جذاب
همچو مستسقی است، تشنهٔ آب
خورد او آب، تشنهتر گردد
آتشش ز آب شعلهور گردد
گفتمش: تا به کی زنی راهم!
آخر آن قدر از طب آگاهم!
وطی زن، چون طبیعت است ای دوست
میکند جذب اگرچه از رگ و پوست
ناورد ضعف، لیک آن حرکت
حرکت را ثمر بود برکت
وطی غلمان، که اکل جیفه بود
حرکاتش همه عنیفه بود
رگ و پی را، ضعیف و مُست کند
نکند گر کس، آن درست کند
حرکت، کان ز طبع ناشی نیست
ثمر آن به جز تلاشی نیست
گفت: زن مرد را چو سازد پیر
شود از دیدن رخش دلگیر
رود و با جوان گل رویی
صندلی رنگ و عنبرین مویی
راز پنهانی، آشکار کند
من چه گویم دگر چکار کند!؟
گفتمش: خانهٔ زن آبادان
کز وفا در سرای شو شادان
صبر آرد که مرد پیر شود
لاله از پیریش زریر شود
بعد از آن مهر گیرد از وی باز
با جوانی ز جان شود دمساز
تو از آن زنی که چابک است و جوان
سمنش تازه است و سرو روان
ماهی، از شیر لب نشُسته هنوز
نارش، از نارون نرُسته هنوز!
غنچهٔ او، نکرده خنده هنوز
کشتنیهاش مانده زنده هنوز!
نرگس او، نگه نکرده هنوز
روز مردم سیه نکرده هنوز!
وحشتی کرده چون پریزدگان
میگریزی چو ز آدمی ددگان!
گفت: زن تا جوان بود خوب است
چون شود پیر، غیر مرغوب است!
گفتم: ای پیشههٔ تو کناسی
زن چو نیکو بود زده تاسی
باز از هر نگاه و هر خنده
میکُشد زار و میکند زنده
چون پسر را رسیده سال به بیست
باید او را به روز خویش گریست
که گلش رفته رفته خار شود
چمن سبزه، خار زار شود!
گفت: چون پیر شد، چه چاره کنم!
که نیارم به او نظاره کنم!
گفتم: اکنون بهانه میجویی
خفتهای و فسانه میگویی
گل چو در دست گشت پژمرده
نتوان داشت خاطر افسرده
گل دیگر بچین شکفته ز باغ
که کند عطر پروریِ دماغ
نه که گیری پیاز و بویی سیر
که ز بویش شود دل و جان سیر
تا جوانی تو و جوان است او
مهربان شو، که مهربان است او
تا همی بیند از تو دلجویی
نسپارد طریق بدخویی
تا تو را، مهربانی و یاری است
زخم عشق تو، در دلش کاری است
ندهد جز تو دل، به یار دگر
ناورد رو سوی دیار دگر
چون شود پیر، گر تو هم پیری
نیست حاجت دگر به تدبیری
ور زنت پیر گشته و تو جوان
ناتوان بودن از غمش نتوان
ترک او گوی و یار دیگر گیر
خیز و راه دیار دیگر گیر
تا نیازاردت، نیازارش
ور کند شکوه، مرده انگارش!
خدمت خانه، باری آید ازو
نیست بیکار، کاری آید ازو!
کودکان تو را، بزرگ کند؛
چون سگ از گله منع گرگ کند
زحمت ار میدهد، طلاقش ده
دعوی ار میکند، صداقش ده
گر نداری صداق، جان داری
پای رفتن از آن میان داری!
بگذر از آن دیار و، بگذارش
دل خود، جمع دار از کارش!
گیرم، او را بود هوای دگر
ندهد کس رهش به جای دگر!
ور به یار دگر کند نظری
یاری او نمیکند دگری!
گفت: هستند بس زنان ز شبق
میزنند از شبق طبق به طبق
گفتمش: جان چو رفتن تن چه کند!
شده قحط الرجال، زن چه کند!
سیم کوبند آن دو دلبر مست
کوفتن را چو دسته نیست به دست
دست حسرت به یکدگر سایند
از دو هاون بلورتر سایند
نیست چون می که در ایاغ کنند
فکر ضعف دل و دماغ کنند
گاه سایند صندل و گه عود
دل از آن سوده صندلم آسود
گفت: زن گر بهشت رو نبود
دل طلبگار وصل او نبود
ور بود نازنین و ناز آیین
خلقی از هر طرف کنند کمین
دانه ریزند و دام اندازند
بلکه طشتش ز بام اندازند
رفته رفته، بخود کنندش رام
من شوم خود در آن میان بدنام
گفتمش: گل ز باغ چون روید
همه کس مایل است کش بوید
باغ را، باغبان همی باید
ورنه از دزد گل نمیپاید
باغ را، باغبان چو بندد سخت
نبرد هیچ کس گلی ز درخت
ورنه دزدان درش چو باز کنند
دست بر شاخ گل دراز کنند
باغ خواهی، به باغبانی کوش
ورنه چون دزد برد گل، مخروش
آشیان گر به باغ گیرد زاغ
گنه از باغبان بود نه ز باغ
گفت: سَلَمت، زن یگانه بود
لیک باید چراغ خانه بود
من که باید کنم جلای وطن
که به این روی نیست رای وطن
به سفر هیچگاه زن نبرم
نقد خود پیش راهزن نبرم
زن پیاده نمیتواند رفت
رو گشاده نمیتواند رفت
محمل زرنگار میخواهد
پرده و پردهدار میخواهد!
زن اگر در سفر رفیق من است
محملش نعش و پردهاش کفن است
من که خود میگریزم از فاقه
زیر محمل، چسان کشم ناقه؟
دوستی، با مکاریم نبود
طاقت بردباریم نبود
مانَد او، من روم به تنهایی
ورنه کارم کشد به رسوایی
من دو منزل، چو از وطن بروم
زن بمانَد به خانه من بروم
چارهام چیست چون عزب مانم
تشنه، ظلم است خشک لب مانم
در سفر، چون شبق احاطه کند
چه کند گرنه کس لواطه کند!؟
خود شنیدی چو قحط سال بود
میته بر آدمی حلال بود!
گفتم: ای نور عقل را سارق
این قیاسی بود مع الفارق
مرد، شهوت اگرچه کم راند
گل رویش شکفتهتر ماند
ننهد پا به وادی پیری
ندهد پیریش ز جان سیری
پیش ازین هم خود این سخن گفتی
مشکن گوهری که خود سفتی
ای که بهر پسر سفر کردی
مثل قحط و میته آوردی
در مثال تو میته دانی چیست؟
گوش کن گر سر جدالت نیست!
میته آن زن بود که پیر بود
یاز زشتی رخش چو قیر بود
گر زن مهوش جوان نبود
در عزوبت تو را توان نبود
پیرزن یار خود توانی کرد
رفع آزار خود توانی کرد
که ز قحط آنکه خسته حال بود
خورد اگر میته کش حلال بود
لیک افیون نمیخورد هر چند
داند از جوع بایدش جان کند
گفت: کو سُرین خوش پسران
گنج سیم است و نیست عیب در آن
گفتم: ای یافته سُرین چون گنج!
راحتی دیده، غافلی از رنج
گنج بینی، نبینی آن افعی
که تو را چون گزد کشد دفعی
زهر مار است، آتش سوزان
زان به تشویش دانش آموزان
نیستی گر به زهر او معتاد
خواهی از زهر او به خاک افتاد
گفت: افسونگر ایمن است از مار
مار را هیچ نیست با من کار
گفتمش: ای فسونگر این افسون
از که آموختی بگو اکنون
کاین فسون، آنکه گفت چونت گفت
چه گرفت آنکه این فسونت گفت!
گنج بی افعی است گنج زنان
راحت جان شمار رنج زنان
گفت: زن شمع انجمن آراست
لیک گویم اگر نرنجی راست
فرجهٔ فرج، بحر عمان است
شورش بحر، آفت جان است
و آن شکاف دگر بود ره کوه
کوه دارد هزار گونه شکوه
گفتم: ای نکته دان حریفی چند
با حریفان ستم ظریفی چند
راست گفتی بیا و بشنو راست
راستی در میانه حاکم ماست
ای رفیق آنچه خوانیش حمدان
هست ماهی و جان او نمدان
جای ماهی به غیر دریا نیست
چون برآید همان نفس فانی است
کوه باشد، مقام سام ابرص
کو بود قاتلش مثاب بنص
رو به دریا، که دُر به دست آری
زورق فقر را شکست آری
مرو از کوه، کز کمر افتی
مزن آن در که در به در افتی
این نه بحر است، منبع جان است
چشمهٔ پر ز آب حیوان است
گفت: باغ ارم چو شد نمناک
دل خشنود را کند غمناک
گفتم: ای در ره خطا زده گام
صبحدم گر به وقت جستن کام
یعنی از برگ لاله ژاله چکد
باده از لعلگون پیاله چکد
به که ریزی شب ای رفیق بهان
آب در مخزن جعل ز دهان
مگرت گوش ازین سخن کر شد
که نجس، تر چو شد نجستر شد
گفت: فریاد از فراخی فرج
کس نشد تنگدل ز تنگی شرج
تنگی فرج نیست جز یک شب
که کند سرخ آن شب از خون لب
شرج، چون فرج دختر بکر است
عاقلان را چه حاجت ذکر است!؟
گفتم: ای در طریق دانش لنگ
ای ره روزی تو آمده تنگ
نوع زن را درین مسدس کاخ
جز مسامات هست بس سوراخ
همه بهر دخول ساخته نیست
همه را یک نوا، نواخته نیست
نیست راه دخول، غیر فروج
میکند از شروج فضله خروج
تو به جای خروج کرده دخول
نیست این کار مردم معقول
نیست تنگی مناط کار جماع
مرد را عشوه آورد به سماع
غیر تنگی محاسن دگر است
ورنه سوراخ گوش تنگتر است
کوش راه دعا غلط نکنی
خویش را مورد سخط نکنی
گر بود تنگتر ای افلاطون
فرجهٔ فرج از آنچه هست کنون
بر نیاید از آن صدف گهری
ندهد نخل آرزو ثمری
شرج ازین گر فراختر باشد
بی خود از کان همیشه زر پاشد
گفتمت: هان از آن زر سوده
نکنی دامن خود آلوده
گفت: از بیم حیض در تابم
شب از این غم نمیبرد خوابم
کس به آن خانه چون درون آید
که از آن راه بوی خون آید!؟
گفتم: ای نر گزیده بر ماده
لعل افگنده، سفته بیجاده
رحم زن، که سیمگون صدف است
صدف سیم، پیش آن خزف است
خود سه ربع از مهی گهر ساید
ربع دیگر عقیق تر ساید
در سه هفته مدام اگر خیزی
گهر افشانی و درم ریزی
هفتهای دیگرت، چو نیست درنگ
شاخ مرجان شود عقیقی رنگ
نه ز بویش دماغ کس گنده
نه ز رنگش نگه پراگنده
وآن دگر یک که کان زر خوانی
نیست هرگز تهی ز زردانی
تیشه بر کان، نیازمایی هان
که شود آشکار راز نهان
همه کس بر تو ریشخند کنند
دلت آزرده از گزند کنند
گرت افتد میان خلق گذر
از خجالت برون نیاری سر
رنگ آن بر رخ آورد یرقان
بوی آن بر دل آورد خفقان
گفت: زن راست صورتی چون شمع
مرد را صورت است و معنی جمع
پسران دیگر و زنان دگرند
آه ازین مردمان که بیخبرند
گفتمش: با من این قمار مباز
رستم اندر میان، تو رخش متاز!
پسران، از طراوت و خوبی
جلوهٔ سرو و قامت طوبی
روی چون لاله، موی چون سنبل
چشم چون نرگس و، لب چون گل
جبههای چون ستارهٔ سحری
جلوهای چون خرام کبک دری
تیغ ابرو و خنجر مژگان
این یکی همچو تیر و آن چو کمان
شکن طرهٔ بناگوشی
مشک کافور را هم آغوشی
رطب لب، شکوفه ی دندان
دهنی همچو غنچهٔ خندان
سیم و سیماب ساعد و سینه
سرب و ساق و سرین سیمینه
عنبر گیسوان و نافهٔ ناف
شکمی به ز قاقم شفاف
دست و پای سفید بلوری
هر ده انگشت شمع کافوری
کف رنگین، بنان مخضوبش
که نوشتند غیر مغضوبش
گردنی به ز آهوان حرم
غبغبی به ز سیب باغ ارم
تَنَکی نرمتر ز بالش شاه
دلَکی سختتر ز سنگ سیاه
دلبری نازکی و شیرینی
کافری زیرکی و خودبینی
کبر و ناز و کرشمه، غنج، دلال
دشمنی، دوستی، فراق وصال
نگه زیر چشم پنهانی
خندهٔ کنج لب که میدانی
عشوهای کز دل آتش انگیزد
غمزهای کز نگاه خون ریزد
خواستن خونبها و خونریزی
عذر خواهی و فتنه انگیزی
رفتن امروز و آمدن به مهی
کشتن و زنده کردن از نگهی
وعده و خلف وعده از نیرنگ
ساختن سوختن به صلح و به جنگ
نرد شطرنج باختن به هوس
باختن لیک بردن از همه کس
نامه خواند جواب ننوشتن
انگبین را به زهر آغشتن
نالهٔ عاشقان پسندیدن
گریه دیدن به گریه خندیدن
بی سبب، رنجش از وفادارن
بی گنه، خشم کردن از یاران
باز حلوای آشتی خوردن
تلخی از کام عاشقان بردن
بستن صید روز و شب و مه سال
از چه؟ از دام زلف و دانهٔ خال!
جامه زیبی و جامهٔ زیبا
همه زرکش از اطلس و دیبا
هوس زینت و هوای شراب
گشت بستان و باغ در مهتاب
دستهٔ گل به دست، چون مستان
بردن دل، ز دست بی دستان
همه شب تا به روز مِیْ نوشی
روز تا شب ز باده بیهوشی
صبحدم از خمار آشفتن
وز صبوحی چو غنچه بشگفتن
ساغر مِیْ گرفتن و دادن
مست کردن، به مستی افتادن
جام بر لب نهادن لب کِشت
همچو غلمان و حور باغ بهشت
مست رفتن به باغ و گل چیدن
گل فشاندن به سبزه غلطیدن
مست کردن، به جرعهای همه را
پست کردن ز شرم زمزمه را
گه کشیدن چو بلبلان آهنگ
گه رساندن چو زهره چنگ به چنگ
خلوتی ساختن، پی خفتن
که بدو قصهٔ نهان گفتن
رحم و انصاف و شرم و مهر و وفا
ظلم و بیداد و خشم و جور و جفا
هرچه دارند ز آشکار و نهان
آن سیه کاکلان کج کلهان
دختران ندیده شوی لطیف
همه دارند این حریف ظریف
جز دو عضوی که خاصهٔ مرد است
که یکی زوج و آن دگر فرد است
دختران را بود دو عضو دگر
که بود مایهاش ز شیر و شکر
یکی آن عضو کآذرش گفته
گل نشکفته، دُر ناسفته
و آن دگر مشکبو دو حقهٔ عاج
که صفا کرده از سمن تاراج
دو بلورین حباب چشمهٔ سیم
که برانگیزدش ز چشمه نسیم
خون کند نار نورس پستان
دل نارنج و نار در بستان
این دو عضو، آن دو عضو، کو انصاف!؟
منصف ار نیستی ز عقل ملاف!
دیده از دام خط شُدَت تاریک
غافلی از کمند گیسو لیک
ای بسا صید کو ز دام بجست
ولی از حلقهٔ کمند نرست
از یکی رشتهاند دام و کمند
دام کوته بود، کمند بلند
هر دو از جای برآورند دمار
نبرد صرفه لیک مور ز مار
مور گر پای در شکر دارد
مار هم گنج زیر سر دارد
گفت: آری ولی چه چاره کنون
که دلم برده نو خطی به فنون
چارهای کن که ترک ناز دهد
دل که از من گرفته باز دهد
که تو هرجا روی ز پی آیم
گر به بغداد گر به ری آیم
گفتم: ای دامن تو آلوده
سر به سر گفتهٔ تو بیهوده
دوستی از دو سر خوش است آری
ورنه، رو سوی دشمنی آری
تا دو کس رشته را نگه دارند
به هم از ربط هردو ره دارند
چون سر رشته این ز دست نهد
آن دگر، رشته را ز دست دهد
از دو سو آنچه تازیانه زن است
فعل مرد است و انفعال زن است
پسران، ز انفعال چون دورند
خدمتی میکنند و مزدورند
به زبان دوستند، لیک ز دل
دشمنند وز کار خویش خجل
اگر از دستشان برآید کار
میرسانند از جفا آزار
گفت با من یکی ز درویشان
که: چو پر
نظرات
در حال بارگذاری نظرات
لطفاً صبر کنید...