پرش به محتوای اصلی
اثر

حساب کاربری

شمارهٔ ۹۹۲

از آشفتهٔ شیرازی در غزلیات

در همه شهر حاضری در بَرِ ما نشسته‌ای
چهره به دل گشاده‌ای پرده به چشم بسته‌ای
بافته زلف سرکشش در رگ و ریشه‌ام رسن
تا نکنی تصوری کِش ز کمند رَسته‌ای
داغ تو از آرزوی دل زخم زن و نمک بهل
تیر بزن که از خوشی مرهم جانِ خسته‌ای
بسمل تیر عشق را آب ز خنجر آرزوست
دانه چه می‌دهی دگر ای که پرم شکسته‌ای؟
آشفته زلف دلبرت شاید دام دل شود
تا ز علایق جهان رشته جان گسسته‌ای

نظرات

در حال بارگذاری نظرات

لطفاً صبر کنید...

شاید از این چشمه نیز بنوشید